+ - x
 » از همین شاعر
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 بیچاره کسی که زر ندارد
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 انجیرفروش را چه بهتر

 » بیشتر بخوانید...
 از تو چه پنهان
 تمام كوچه ها
 بهار و شاعر محبوس
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 ای ستاره ها
 بازآی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه آتش های ما را ترجمانی
نه اسرار دل ما را زبانی
نه محرم درد ما را هیچ آهی
نه همدم آه ما را هیچ جانی
نه آن گوهر که از دریا برآمد
نه آن دریا که آرامد زمانی
نه آن معنی که زاید هیچ حرفی
نه آن حرفی که آید در بیانی
معانی را زبان چون ناودان است
کجا دریا رود در ناودانی
جهان جان که هر جزوش جهان است
نگنجد در دهان هرگز جهانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *