+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه به در می نروم
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 ای روی مه تو شاد خندان
 گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

 » بیشتر بخوانید...
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 خونابه چکان چشمم ازبارش جان امشب
 بازگشت
 غير از من بيچاره که از ياد فتاده
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشه ای نشستی
اندر دلم آمدی چو ماهی
چون دل به تو بنگرید جستی
چون گلشن نیستی نمودی
چون صبر کنیم ما به هستی
چون باشد در خمار هجران
آن روح که یافت وصل و مستی
آن خانه چگونه خانه ماند
کز هجر ستون او شکستی
پنداشتی ای دماغ سرمست
کز رنج خمار بازرستی
در عشق وصال هست و هجران
در راه بلندی است و پستی
از یک جهت ار چه حق شناسی
از ده جهت آب و گل پرستی
بسیار ره است تا به جایی
کاندر سوداش طمع بستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *