+ - x
 » از همین شاعر
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
 نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 سی و پنجم
 چون عشق کند شکرفشانی
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

 » بیشتر بخوانید...
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 دوبیتی های هزارگی بخش چهارم
 بی تميزی رفته رفته زور شد
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 برهمن گفت برخیز از در غیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند
هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است
قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *