+ - x
 » از همین شاعر
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 بحر ما را کنار بایستی
 شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
 زندگانی صدر عالی باد
 همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
 منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد

 » بیشتر بخوانید...
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 از ما به ا بر و باد و بهاران سلام با د
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او
سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *