+ - x
 » از همین شاعر
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم

 » بیشتر بخوانید...
 دیگر تنها نیستم
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 ناله ای در سکوت
 به مناسبت روز زن
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای
هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد
جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت
لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد
دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو
گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود
از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *