+ - x
 » از همین شاعر
 بازم صنما چه می فریبی
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 یکی لحظه از او دوری نباید
 بیچاره کسی که می ندارد
 رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان
 جز جانب دل به دل نیاییم
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من

 » بیشتر بخوانید...
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
 سرنوشت رأی
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 هم دانه امید به خرمن ماند
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی
جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل
می کند عجل سمین را از کرم بریانیی
روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک
هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی
بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا
بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی
می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم
مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی
گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود
گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی
چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم
در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *