+ - x
 » از همین شاعر
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 ما را سفری فتاد بی ما

 » بیشتر بخوانید...
 کوه، دریا
 یا ران انتحا ری
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 زلزله
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی
چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری
بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم
که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان
بنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری
عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را
همه در روی درافتند که بس خوب خصالی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *