+ - x
 » از همین شاعر
 بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی

 » بیشتر بخوانید...
 از مرز انزوا
 لحظه های گم شده
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 صلح کل
 صدایی در شب
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *