+ - x
 » از همین شاعر
 دگرباره شه ساقی رسیدی
 جان و جهان! دوش کجا بوده ی
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 یا ملک المبعث والمحشر
 ساقیا این می از انگور کدامین پشته ست
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من

 » بیشتر بخوانید...
 میز
 آبنوش سپیده
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 ترانه تاریک
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 تماس پای خورشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *