+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
 ای ظریف جهان سلام علیک
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 بازم صنما چه می فریبی
 در چمن آیید و بربندید دید
 امیر حسن خندان کن چشم را
 آن یوسف خوش عذار آمد
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
 خبر واده کز این دنیای فانی

 » بیشتر بخوانید...
 مست شبرو
 وداع
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
  شیرین هوس
 پس از مدتی اندوهیدن
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 گل سرخ غربت
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی
از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را
کز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی
چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی
مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست
رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را
چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید
چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است
پس چرا سوی نشان بگریختی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *