+ - x
 » از همین شاعر
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 آتش افکند در جهان جمشید
 می دان که زمانه نقش سوداست
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم

 » بیشتر بخوانید...
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 می لغزد
 اگر حب وطن در دل نداری
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 بروز عيد گريان می کنم يار
 ههههههههه
 باران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای
بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین
آری به حق آنک مرا تو گزیده ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من
خون می چکد که بی سبب از من بریده ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای
وز قد من بپرس که از کی خمیده ای
از جان من بپرس که با کفش آهنین
اندر ره فراق کجاها رسیده ای
این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال
مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای
این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست
چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای
پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست
کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای
آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی
زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای
دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی
تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای
تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست
کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *