+ - x
 » از همین شاعر
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 در میان پرده خون عشق را گلزارها
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

 » بیشتر بخوانید...
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 تصویر بغض
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 جهان مهر و مه زناری اوست
 کی با ما؟
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
عود را درسوز و بربط را بکوب
این ننالد تا نکوبی بر رگش
وان دگر در نفی و در سوزست خوب
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر
خیز ای فراش فرش جان بروب
تا نسوزی بوی ندهد آن بخور
تا نکوبی نفع ندهد این حبوب
نیر اعظم بدان شد آفتاب
کو در آتش خانه دارد بی لغوب
ماه از آن پیک و محاسب می شود
کو نیاساید ز سیران و رکوب
عود خلقانند این پیغامبران
تا رسدشان بوی علام الغیوب
گر به بو قانع نه ای تو هم بسوز
تا که معدن گردی ای کان عیوب
چون بسوزی پر شود چرخ از بخور
چون بسوزد دل رسد وحی القلوب
حد ندارد این سخن کوتاه کن
گر چه جان گلستان آمد جنوب
صاحب العودین لا تهملهما
حرقن ذا حرکن ذا للکروب
من یلج بین السکاری لا یفق
من یذق من راح روح لا یتوب
اغتنم بالراح عجل و استعد
من خمار دونه شق الجیوب
این تنجو ان سلطان الهوی
جاذب العشاق جبار طلوب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *