+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 هزار جان مقدس فدای سلطانی
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 هله ای کیا نفسی بیا
 من از عالم تو را تنها گزینم
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 سلام
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
 ای بلا جویان کوی انتظار
 دیدار تلخ
 المنۀ لله که در میکده باز است
 دختر خورشید
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی
چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو
مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو
چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو
چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم
چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن
جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی
نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی
بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید
کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد
ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز
براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *