+ - x
 » از همین شاعر
 جان جانی و جان صد جانی
 هر که ز عشاق گریزان شود
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 چهاردهم
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 ما زنده به نور کبریاییم
 هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو

 » بیشتر بخوانید...
 مرز
 شهر خوابیده
 کَلفَهشنگ
 دست پلید غم
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 هیچ و پیچ
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا بیا که تو از نادرات ایامی
برادری پدری مادری دلارامی
به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد
گزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت
قبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست
که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا
اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی
گهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع
بداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی
که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مرا
قبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی
برو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی
محال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی
مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام
که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *