+ - x
 » از همین شاعر
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 رفت عمرم در سر سودای دل
 از ورای سر دل بین شیوه ها
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 بخوردم از کف دلبر شرابی

 » بیشتر بخوانید...
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 یک دامن بهار
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 نان ماشینی
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 گریه تلخ
 تنی داری بسان خرمن گل
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 شعر و شراب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم
تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوی وصالش چو آب می پویم
تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب
طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد
چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب
صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش
تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم
تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب
چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی
که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو
که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند
چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب
منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری
چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب
من از دماغ بریدم امید و از سر نیز
تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
لباس حرف دریدم سخن رها کردم
تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *