+ - x
 » از همین شاعر
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 ببسته است پری نهانیی پایم
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

 » بیشتر بخوانید...
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 ترا در خویش می بینم
 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
 دل ما آتش و تن موج دودش
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 چگونه راه میدهی
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اتی النیروز مسرورالجنان
یحاکی لطفه لطف الجنان
بهار از پرده ی غم جست بیرون
به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی
خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنست
که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی
وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزون
چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لن ضیعت عمرا قبل هذا
تدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنون
مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم
باصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی
فرو مگذار این را تا توانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *