+ - x
 » از همین شاعر
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 عشق است بر آسمان پریدن
 بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 اگر خواهی مرا می در هوا کن
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 یارم چو قدح به دست گیرد
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 دیوارها
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
 غبار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آن جا که وصال دوستانست
والله که میان خانه صحراست
وان جا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست
چون در سر زلف یار پیچیم
اندر شب قدر قدر ما راست
چون عکس جمال او بتابد
کهسار و زمین حریر و دیباست
از باد چو بوی او بپرسیم
در باد صدای چنگ و سرناست
بر خاک چو نام او نویسیم
هر پاره خاک حور و حوراست
بر آتش از او فسون بخوانیم
زو آتش تیزاب سیماست
قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم هستی افزاست
آن نکته که عشق او در آن جاست
پرمغزتر از هزار جوزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
این ها همه از میانه برخاست
خامش که تمام ختم گشته ست
کلی مراد حق تعالاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *