+ - x
 » از همین شاعر
 ای که تو از عالم ما می روی
 بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 من اشتر مست شهریارم
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم

 » بیشتر بخوانید...
 پرتگاه
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
 ای قدمت چراغ من!
 توسن سرشت
 زمستان کابل
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *