+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 اگر عشقت به جای جان ندارم
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته

 » بیشتر بخوانید...
 گردن خم نمی کنم
 جهان را محکمی از امهات است
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 من بدستان تو آیم که تنت را بچشم
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 حیله های رقصان
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
نیم نانی در رسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست
گفت آری من قصابم گرد ران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل
آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من
در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت
آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش
می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست
غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها
بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن
ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *