+ - x
 » از همین شاعر
 من که حیران ز ملاقات توام
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 آمد رمضان و عید با ماست
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 دوش از بت من جهان چه می شد
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 دوش همه شب دوش همه شب
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 فارغم گر گشت دل آواره ای

 » بیشتر بخوانید...
 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
 من لاله ی آزادم
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 حنجر و گوش و نگاه
 در دل را بروی کس نبستم
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 غریبانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است
هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای
عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا
چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست
همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور
وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *