+ - x
 » از همین شاعر
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 آمدم باز تا چنان گردم
 آن ره که بیامدم کدامست؟!
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین

 » بیشتر بخوانید...
 فرا انتظاری
 کفران
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم پرنور که مست نظر جانانست
ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست
خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد
سجده گاه ملک و قبله هر انسانست
هر که او سر ننهد بر کف پایش آن دم
بهر ناموس منی آن نفس او شیطانست
و آنک آن لحظه نبیند اثر نور برو
او کم از دیو بود زانک تن بی جانست
دل به جا دار در آن طلعت باهیبت او
گر تو مردی که رخش قبله گه مردانست
دست بردار ز سینه چه نگه می داری
جان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنست
جمله را آب درانداز و در آن آتش شو
کتش چهره او چشمه گه حیوانست
سر برآور ز میان دل شمس تبریز
کو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *