+ - x
 » از همین شاعر
 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 ساقیا برخیز و می در جام کن
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی

 » بیشتر بخوانید...
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
 دوران انتقالی
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 سیاهی هوش
 به افرنگی بتان خود را سپردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویش
تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور می گردی
اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی
جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید
به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو
زمانه بی تو خوشست و زمانه را چه شدست
درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه ای
یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست
مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی
ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *