+ - x
 » از همین شاعر
 کیست در این شهر که او مست نیست؟
 سماع آرام جان زندگانیست
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
 چون خانه روی ز خانه ما
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 یا ساقی المدامه حی علی الصلا
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد

 » بیشتر بخوانید...
 خواهش
 یک ناگهان
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 نقش پنهان
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 زهرآگین
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شیر خدا بند گسستن گرفت
ساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یار
دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شب
برق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کباب
عقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر می قهقهه آغاز کرد
خابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیر
بال و پر غصه گسستن گرفت
پیر خرد دید که سرده توی
دست ز مستان تو شستن گرفت
طفل دلم را به کرم شیر ده
چون سر پستان تو جستن گرفت
جان من از شیر تو شد شیرگیر
وز سگی نفس برستن گرفت
ساقی باقی چو به جان باده داد
عمر ابد یافت و بزستن گرفت
بیش مگو راز که دلبر به خشم
جانب من کژ نگرستن گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *