+ - x
 » از همین شاعر
 ناله بلبل بهار کنیم
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 عار بادا جهانیان را عار
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

 » بیشتر بخوانید...
 واژه ی پنج حرف
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 از یاد رفته
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 احمد الله علی معدله السلطان
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 قصه ی وفا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد
ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل
کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود
کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد
نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *