+ - x
 » از همین شاعر
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای
 زندگانی مجلس سامی
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
 املا قدح البقا ندیمی!
 بیست و دوم
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد

 » بیشتر بخوانید...
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 تو بیا
 زنده گی عشق من است
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 ای زهره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد
خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پر نور شد
چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد
گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد
چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی ناچار شد
ای مطرب شیرین نفس عشرت نگر از پیش و پس
کس نشنود افسون کس چون واقف اسرار شد
ما موسییم و تو مها، گاهی عصا گه اژدها
ای شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد
لعلت شکر ها کوفته، چشمت ز رشک آموخته
جان خانه دل روفته هین نوبت دیدار شد
هر بار عذری می نهی، وز دست مستی می جهی
ای جان چه دفعم می دهی، این دفع تو بسیار شد
ای کرده دل چون خاره، امشب نداری چاره
تو ماه و ما ستاره، ستاره با مه یار شد
ای ماه بیرون از افق، ای ما ترا امشب قنق
چون شب جهانرا شد تتق پنهان روانرا کار شد
گر زحمت از تو برده ام پنداشتی من مرده ام
تو صافی و من درده ام بی صاف دردی خوار شد
از وصل همچون روز تو، در هجر عالم سوز تو
در عشق مکر آموز تو بس ساده دل عیار شد
نی تب بدم درد سر، سر می زدم دیوار بر
کز طمع آن خوش گل شکر قاصد دلم بیمار شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *