+ - x
 » از همین شاعر
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 باز شیری با شکر آمیختند
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست

 » بیشتر بخوانید...
 سفر
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 باغ جمال
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 تدبیر مهمانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو
ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها
آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته
در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن
گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا
آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد
والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *