+ - x
 » از همین شاعر
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 بازآمد آستین فشانان
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان

 » بیشتر بخوانید...
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 مرد مسلمان
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 راز آفرینش
 حالا و همیشه
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 ز خامی عشق ناميدم هوس را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خانه غم بودن از همت دون باشد
و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی
زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد
هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد
سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد
پرواز چنین مرغی از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری
آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد
جام می موسی کش شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *