+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 تو خدای خویی تو صفات هویی
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 تو چرا جمله نبات و شکری
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 ای چشم و چراغ شهریاری
 دلا تا نازکی و نازنینی
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
 ای دل رفته ز جا بازمیا

 » بیشتر بخوانید...
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 عشق یعنی
 اشک
 مقام زن
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
 رازقی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *