+ - x
 » از همین شاعر
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 آمد آمد نگار پوشیده
 هر روز بامداد درآید یکی پری
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
 برخیز و مخور غم جهان گذران
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 از آنسوی هستی
 دود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چمن جز عشق تو کاری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
چه بی ذوقست آن کش عشق نبود
چه مرده ست آن که او یاری ندارد
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
بجز دنیا سمن زاری ندارد
هر آنک ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
ز خر رست و روان شد پابرهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد
بر او خر چو مقداری ندارد
مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
درافکن فتنه دیگر در این شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
بدران پرده ها را زانک عاشق
ز بی شرمی غم و عاری ندارد
بزن آتش در این گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *