+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 مرا چون تا قیامت یار اینست
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 بیستم
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

 » بیشتر بخوانید...
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 تنگنای زنده گی
 خم نیرنگ
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 دعوای قانونی
 متهم کیست
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سماع صوفیان می درنگیرد
که آتش هیزمی را تر نگیرد
یقین می دانک جسمانیست آفت
مکوپ این دست تا پا برنگیرد
بیابد خلوت عشرت مسیحا
اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد
چرا در بزم خلوت بی گرانان
دل ما عیش را از سر نگیرد
نه اصل این بنا باشد کلوخی
کلوخی لطف آن دلبر نگیرد
که چشم حقد یوسف را نداند
که بانگ چنگ گوش کر نگیرد
ز هر آهو نه صحرا مشک یابد
ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد
ز هر نی ناله مشتاق ناید
و هر مرغی ز نی شکر نگیرد
چه داند لطف زهره زهره رفته
که او را گوشه چادر نگیرد
می جان را بجز جانی ننوشد
که جسمانی می انور نگیرد
نه هر ابری حریف ماه گردد
که اختر را بجز اختر نگیرد
اگر دلدار گیرد در جهان کس
از این دلدار ما خوشتر نگیرد
خداوند شمس دین آن نور تبریز
که هر کس را چو من چاکر نگیرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *