+ - x
 » از همین شاعر
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 بیا ساقی می ما را بگردان
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

 » بیشتر بخوانید...
  کاکه کیست
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 فتادی از مقام کبریائی
 عصیان
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
گر او بر ما نخندد، پس که خندد؟
اگر تسخر زند بر چرخ و خورشید
بود انصاف و انصاف آن پسندد
دلا، می جوش همچون موج دریا
که گر دریا بیارامد، بگندد
چو خورشیدی و از خود پاک گشتی
ز تو چنگ اجل جز غم نرندد
شکر شیرینی گفتن رها کن
ولیکن کان قندی چون نقندد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *