+ - x
 » از همین شاعر
 کرانی ندارد بیابان ما
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 بباید عشق را ای دوست دردک
 عید بر عاشقان مبارک باد
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او

 » بیشتر بخوانید...
 مادر مرا نبخش
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 غزل آخرین انزوا
 عشق بشر
 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد
ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالش
همه را بخت فزون شد همه را کار برآمد
ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیوان
دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد
غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزل
به کف شحنه وصلش به سر دار برآمد
ز پس ظلم رسیده همه امید بریده
مثل دولت تابان دل بیدار برآمد
تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شد
همه را بعد کسادی چه خریدار برآمد
چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگویید
که چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *