+ - x
 » از همین شاعر
 خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
 رفت عمرم در سر سودای دل
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست

 » بیشتر بخوانید...
 شب و هذیان و تنهایی
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 درآ که در دل خسته توان درآید باز

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۴

هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
که بتدبیر کُلاه از سر مَه بردارند
دو سه رندند که هشیار دل و سرمَستند
که فلک را بیکی عربده در چرخ آرند
سر دهانند که تا سر ندهی سر ندهند
ساقیانند که انگور نمی افشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
همچو چشم خوش او خیره کُش و بیمارند
صورتی اند ولی دشمن صورتها اند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و بلب می خندند
دشمن همدگرند و بحقیقت یارند
خر فروشانه یکی با دگری در جنگند
لیک چون وانگری متفق و یک کارند
پیش تو نیک سُرایند و ز پس بد گویند
آشکارا چو گُلند و به نهان چون خارند
همچو خورشید همه روز نظر می بخشند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر بکف خار بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دِروند ار چه بشب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند تُرُش
شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زانکه این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پر سخنست
زانکه این حرف و دم و قافیه هم اغیارند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *