+ - x
 » از همین شاعر
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 آتش عشق تو قلاووز شد
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا
 تا شدستی امیر چوگانی
 یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا

 » بیشتر بخوانید...
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
 خاکستر پروانه
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 حنجر و گوش و نگاه
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 بگو از من به پرویزان این عصر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *