+ - x
 » از همین شاعر
 راز چون با من نگوید یار من
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 هشتم
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 ای کرده میان سینه غارت
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش

 » بیشتر بخوانید...
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 شبانه
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 استسقا
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید
مگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید
بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی
نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید
غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون
غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید
دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سو
میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید
مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن
مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید
دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد
مرو بجز که مجرد بر خدا که نشاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *