+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 هشتم
 کسی کو را بود در طبع سستی
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 من اگر مستم اگر هشیارم
 با چرخ گردان تیره هوایی
 کی باشد اختری در اقطار
 چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من

 » بیشتر بخوانید...
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 شبانه
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 فقط خواب
 غزلی در چرخیدن...
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 دو بن بست
 زیبا در زندان
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
عجب مدار که در بی دلی چو من باشد
حدیث صبر مگویید، صبر را ره نیست
در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد
چو عشق سلسلهٔ خویش را بجنباند
جنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد
بجان عشق که جانی ز عشق جان نبرد
وگر درونهٔ صد برج و صد بدن باشد
اگر چو شیر شوی، عشق شیر گیر قویست
وگر چه پیل شوی، عشق کرکدن باشد
وگر بقعر چهی در روی برای گریز
چو دلو گردن ازو بستهٔ رسن باشد
وگر چو موی شوی، موی می شکافد عشق
وگر کباب شوی، عشق باب زن باشد
امان عالم عشقست و معدلت هم ازوست
وگر چه راه زن عقل مرد و زن باشد
خموش کن که سخن را وطن دمشق دلست
مگو غریب ورا کش چنین وطن باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *