+ - x
 » از همین شاعر
1 بوزینه و انسان
2 امید محال
3 خشم
4 بهار
5 نرگس دلدار
6 تصویر آرزوها
7 اندر ستایش خدا
8 رقص آتش
9 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
10 ای زادگاه من

 » بیشتر بخوانید...
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 ای دلبر بی صورت صورتگر ساده
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲


میان هالهء اندوه در جزیرهء شب
سخن به حافظ شیراز بردم و گفتم
ایا تگاور پهنای بیشه های بلوغ
ایا سرود تو آذین سخره های ستیغ
بگو چه گونه رهیدی
چه سان گذر کردی؟
زلای بستر مرداب های گنگ زمان
زتنگنای تب آلود معبر تاریخ
که از تو در رگ شب
خون جست و جو جاریست
مگر شکوه تو یلدای مرگ شیطان بود
ویا شگفتن اوج تو آسمان می خواست؟

کنون که بال طلوعت سپیده افشانده
فراز بارهء تندیس خواب های کبود
بگو که هیچ تو دیدی
که شب صحیفهء خونین خشم جنگل را
به سقف نیلی تکرار باد آویزد؟

بگو تو هیچ شنیدی
که از سکوت بلندای سرد دشتستان
صدای رستن یک ساقهء غرور رسد؟

بگو که بیشهء خشکیده از لجاجب ابر
دوباره بر ره باران شکوفه خواهد ریخت؟

تبسمی به لبش خط کشید و پاسخ داد
» رسیده مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند «

اسلام آباد ۱۲ میزان ۱۳۷۳


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *