+ - x
 » از همین شاعر
1 در دل را بروی کس نبستم
2 دل دریا سکون بیگانه از تست
3 بیا ساقی بیارن کهنه می را
4 خودی را نشهٔ من عین هوش است
5 بباد صبحدم شبنم بنالید
6 من و تو از دل و دین نا امیدیم
7 نگه دارد برهمن کار خود را
8 خودی روشن ز نور کبریائی است
9 بهشتی بهر پاکان حرم هست
10 یکی از حجرهٔ خلوت برونی

 » بیشتر بخوانید...
 چرا
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 خمارم نشکند از جام و مينا زانکه خم خوارم
 زیبا در زندان
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 آمد رمضان و عید با ماست
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه عصر است این که دین فریادی اوست
هزاران بند در آزادی اوست
ز روی آدمیت رنگ و نم برد
غلط نقشی که از بهزادی اوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *