+ - x
 » از همین شاعر
1 جوانمردی که دل با خویشتن بست
2 نگرید مرد از رنج و غم و درد
3 به افرنگی بتان خود را سپردی
4 مسلمانی که داند رمز دین را
5 منه از کف چراغ آرزو را
6 به ساحل گفت موج بیقراری
7 چه خوش گفت اشتری با کره خویش
8 سجودیوری دارا و جم را
9 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
10 ترا با خرقه و عمامه کاری

 » بیشتر بخوانید...
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 چه کارستان که داری اندر این دل
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 نه نیروی خودی را آزمودی
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 ای که مستک شدی و می گویی
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جهان را محکمی از امهات است
نهادشان امین ممکنات است
اگر این نکته را قومی نداند
نظام کار و بارش بی ثبات است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *