+ - x
 » از همین شاعر
1 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
2 تشنه
3 شب چله
4 ترا بهر ربودن دوست دارم
5 مرد مسلمان
6 سیه چادر مرا پنهان ندارد
7 مرز
8 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
9 رسوا
10 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی

 » بیشتر بخوانید...
 شکوه نا امیدی
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 صدای مرا می شنوی؟
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 رقص آتش
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 اگر عشقت به جای جان ندارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

چشمان مرا به " بلخ" زیبا ببرید
د ستان مرا به لمس " با با" ببرید
خا کستر قلب داغ هجرت زده ام
بر سینه ی داغدار " بکوا" ببرید
یا پیکر من روان آمو دارید
یا روح مرا به جسم دریا ببرید
سوز جگر نشسته در خونم را
بر مرهم " قند هار" بی ما ببرید
خشت وگل و سنگ از استخوانم سازید
بر ساختن "کابل" فردا ببرید
صد بوسه ی عاشقانه از لبها یم
برچهره ی سنگ سنگ کوه ها ببرید
دامن، دامن شگفتن شعرم را
بر جلوه ی لا له های صحرا ببرید


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مستمند:

سلام این شعر مال که هست؟ ناشناس هم میخواند این را

پاسخ
از بانو بهار سعید.



 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *