+ - x
 » از همین شاعر
1 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
2 تابکی

 » بیشتر بخوانید...
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 حسن تو همیشه در فزون باد
 گفت و گویم با شعر
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 آدم، سنگ، آهن
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 از باغ تا بن بست
 آزادی
 به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

۴.۲
امتیاز: ۴.۲ | مجموع آراء: ۱۵

تابكی اولاد افغان تا بكی
تا بكی هان تا بكی هان تا بكی
كوكوی مرغ سحر آمد بگوش
خُرخُر خواب، ای گران جان تا بكی
نور بیداری جهانی را گرفت
خواب غفلت ای حریفان تا بكی
سبزهء خوابیده هم برداشت سر
برنمیداری تو مژگان تا بكی
میرسد آواز سیل از راه دور
تو به خواب، ای خانه ویران تا بكی
می وزد باد خزانت در چمن
شوق گلگشت بیابان تا بكی
بایدت بر حال خویشت خون گریست
سیر انهار و گلستان تا بكی
شوق تعمیر سرای و خانه چند
خاكبازی همچو طفلان تا بكی
روزِ كار و روزگار عبرت است
خوابِ راحت در شبستان تا بكی
هست مكتب جان ملت، جان من
تا بكی باشیم بیجان تا بكی
كودكان را مكتب است و مدرسه
خاكبازی در بیابان تا بكی
رفت وقت خنده و هزل و مزاح
خورد سالی خورده سالان تا بكی
ای قلم آخر زبانت می برند
اینقدر حرف «پریشان» تا بكی


تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

فریبا:

تابکی




حفیظ احمدی:

با سلام خدمت هموطنان و همه پارسی گویان عزیز
من این شعر داوی را در کتاب ادبیات دری زمانیکه شاگرد صنف ششم در مکتب درخانی کابل بودم میخواندم. یادش بخیر استاد نازنین ما محترمه ثریا جان چه زیبا این شعر را معنی میکردند.
خیلی خوشحالم که این شعر را بار دیگر پس از سالهای زیاد دوباره میخوانم.
موفق و‌موید باشید
حفیظ احمدی آواره در اروپا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *