+ - x
 » از همین شاعر
1 کی با ما؟
2 راست و دروغ
3 کنفرانس لندن
4 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
5 دلهای گریخته
6 راپورهای واصله امپورت می شود
7 غزل بی ناموس
8 از آدم تا بوزینه
9 آسیای نوبتی
10 مرگ

 » بیشتر بخوانید...
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 شرنگس
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 علاج چشم عمر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


یک روز خجسته در بهاران
" بیدل " آمد به جمع یاران

یک یار قدیم گفتش ای دل
ازچیست که نام توست بیدل؟

گفتا که دراین جهان فانی
برکیست که مانده زندگانی؟

من نیزگذارم این جهان را
این منزل کوچ عاشقان را

فردا که شوم ازاین ولایت
من رهرو راه بی نهایت

دیوان ِمرا تباه سازند
کوه سخنم چوکاه سازند

یا کاه ندیده، کوه جویند
من آنچه نگفته ام، گویند

هرکس به طریق ترجمانی
آرد به سرش بلای جانی

این فلسفه آن، حساب جوید
این نقطه و آن کتاب جوید

تفسیر کند بیا و بشنو
در کاسه ببیند او مۀ نو

این برسر شعر من بیآید
بیدل شده ام، چرا که باید

نالیده نگه کنم به بیدل
این دل خواهد، ندارم آن دل

۱۴ جنوری ۲۰۰۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *