+ - x
 » از همین شاعر
1 تاقین
2 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
3 قرضداران
4 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
5 هرچه سیبی که داده بود خدا
6 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده
7 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
8 خوشه چین
9 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
10 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم

 » بیشتر بخوانید...
 شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 آن را که در آخرش خری هست
 جنگجوی پیر
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 ز اول بامداد سرمستی
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
دو سه نانِ دگر مانده­ست می­دانم بسوزانم!

نگاهت این­قدر با دودِ تلخِ چوب­های تر
نمی­خواهم بماند، خشک می­مانم بسوزانم!

تو می­دانی نمانده طاقتت با بودنِ غم­ها
منی را که برای درد دهقانم بسوزانم!

خودت گفتی­که «دستانم خُنک خورده­ست» بوسیدم
پشیمانم پشیمانم پشیمانم، بسوزانم!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *