+ - x
 » از همین شاعر
1 افسانه من
2 نه من دیگر نمی خندم
3 سکوت
4 گل سرخ و گل زرد
5 الا ای رهگذر
6 آهنگی در سکوت

 » بیشتر بخوانید...
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 آن خانه...
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 برخیز و بیا بتا برای دل ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم که سکوت ...! از چه رو لالی و کور؟
فریاد بکش، که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش! تا که زندانی زور
بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران، دردی خاموش
فریاد زمان، رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن، مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خک بسر زند، چو روز اید پیش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *