+ - x
 » از همین شاعر
1 تبر
2 انتظار
3 حسرت
4 جنوب طوفان است
5 دود
6 کوچ

 » بیشتر بخوانید...
 هین که منم بر در در برگشا
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 بسمل ناز
 پربار
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 سیاه سر
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اندوه من به دامن شب جاودانه است
یک شهر غصه در دل سرو جوانه است

جنگل تهی است از نفس سبز زندگی
آتش زدند هر چه در و بام و خانه است

میریخت برگ های خزان روی دفترم
این دفتری که خط شده از تازیانه است

وقتی که سقف خانه به رگبار بسته شد
آگه شدم زمانه ی ما وحشیانه است

از بس که باغ سبز خیالم اسیر شد
از هر نهال و غنچه ی او یک فسانه است


این کاروان ز کوچ به بر کرد جامه را
دایم به فکر ترک ز این خاک و خانه است

ظلمت تمام نیست به یلدای ما هنوز
از دوره های دورطلسم شبانه است

بس سنگ ها که شیشه ی ما در بغل کند
بس تیر ها به قلب همین آشیانه است

من را چی کار مدح خط و خال سر دهم
از درد کوچ و هجر سرودن ترانه است


فریاد من گلوی غزل را فشرد و گفت
خاموش شو که شعر تو جز یک بهانه است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *