+ - x
 » از همین شاعر
1 کوچ
2 جنوب طوفان است
3 انتظار
4 تبر
5 دود
6 حسرت

 » بیشتر بخوانید...
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 جان من جان تو جانت جان من
 من اگر مستم اگر هشیارم
 نارسیده به سکوت
 ای نورس شرقی
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 سوم
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقتی که صد تبر به بن ریشه میزنند
پنداشتی که پای تو را تیشه میزنند؟

گر بار و برگ سبز شود از درخت تو
آتش به تار و پود همین بیشه میزنند

یک چند مهمان تو گردند درخت پیر
یک چند گیسوان تو را شانه میزنند

یک چند روز های تو را سبز میکنند
یک چند بر نهال قدت بوسه میزنند

یک چند ناز تو بخرند از برای خود
یک چند بر ضیافت خود چانه میزنند

آنگه که راه پنجره هایت شکسته شد
ترکت کنند و سنگ بر این سایه میزنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *