+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
2 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
5 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
6 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
7 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
8 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
9 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
10 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود

 » بیشتر بخوانید...
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 چاره ای کو بهتر از دیوانگی
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 بخش هفدهم
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
پشت هر گپ چه گره های ظریفی دارد
مثلا چند نفر پشت سرم می گفتند
که ببین شاعرما ذهن کثیفی دارد
مثلا چشم تو مریم چقدر غمگین است
به خدا مثل دلم ذات شریفی دارد
مثلا بی تو جهان خانۀ اشباح شده
رحم کن عاشق تو قلب ضعیفی دارد
گاه نامردترین دشمن ما بعد از مرگ
آرزوی جدل از لاش حریفی دارد
معذرت! من اگر پرت و پلا می گویم
قافیه تنگ شده ورنه ردیفی دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *