+ - x
 » از همین شاعر
1 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
2 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
8 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
9 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
10 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد

 » بیشتر بخوانید...
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 بی تو بسیار گریه کردم
 بشنو تو برتری
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 در تنور فاصله

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۶

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوری تو را دل به کجا برده رفیق
فرصتی هست بگو هرچه دلت می خواهد
نشود گپ بزنی پشت سر مرده رفیق
کار من نیست اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بردرت آورده رفیق
(من تو را دوست ندارم)، چقدر وحشتناک!
آه! این جمله ی تو مغز مرا خورده رفیق
کاش می بود کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق
فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتکی لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *