+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
6 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
7 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
8 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
9 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
10 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند

 » بیشتر بخوانید...
 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
 الا هات حمرا کالعندم
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 نوزدهم
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 تاپ و تیپیک
 هیچ و پیچ
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 یازدهم

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
آتشی را در دل مردی چنان انداخته!؟
عشق شاید حس پنهانی ست در من، ازقدیم
اندک اندک، کاردی در استخوان انداخته
خواستم شعری بگویم ازقضا چیزی نشد
هیبت روی تو مارا از زبان انداخته
خواب دیدم اسکلیتم را که می گفت:های های
مشت مشت از قوغ دوزخ در دهان انداخته
می کشم از کاسه چشمت را اگر دستم رسد
بی پدر! دل را به جنجال کلان انداخته
کاش می شد مثل هم بودیم مریم! زنده گی:
تا بجنبی آدمی را از توان انداخته
آسمان در سینه اش مهتاب را جا داده است
شاعری را یاد یار مهربان انداخته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *