+ - x
 » از همین شاعر
1 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
2 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
7 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
8 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
9 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
10 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق

 » بیشتر بخوانید...
 اجاق سرد انزوا
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 نخل امید
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
کوه رانقش زمین کرده به فریاد آورد
رقص پیغمبر پیری چه تماشا دارد؟
بوی پیراهن خونین تو را باد آورد
آنکه گردن زد و سر را به کف دست گرفت
تابه پیش قدمت هر قدر افتاد، آورد
مثل یک زخم ته ی خاطره ات می ماند
ناله یی را که کسی از دل ناشاد آورد
طعم شیرین کبابی که تورا سیر کند
باید ازمغز سر مُرده ی فرهاد آورد
شعر مارا به جز از خاک دلی نام نکن
آن چه عشق تو به این خانه ی آباد آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *